جان عاشق
عشق جان ِ جان انسان و در ذات خویش آتشی معنوی ست
آی افتاب ! بگو !با من بگو : چگونه فردا را به نظاره می نشینی ؟! با بهت ؟! با اشک چشمی که نداری ؟! با تمام روشنایی ات ، حتا اگر به عاشورای این سیاره بتابی ، باز هم زمهریر جهالت زوزه می دواند در گلوی زمان ،هنوز... آی آب !آی فرات ! از پس این قرن های مرده ،هنوز هم چگونه تاب می آوری عطش حسین (ع) را ؟! هنوز نشکسته ای ازین غم ؟! به یادت بیار : "مهریه ی مادرش هستی "های آب! آی کهکشان ماتم زده ! با من بگو : با دستی لرزان و قلبی لرزانتر حسین را چگونه تفسیرش کنم ؟! همان فاتح سیاره های عدل و حقیقت ! من در آوار این همه ظلمات ، نور را گم کرده ام ! راه سختی انتظارم را می کشد ...بی فانوس ! بی نور! بی یاور با گامهایی که در مرز کفر و ایمان ، سردرگم قدم میزند خداوند! آن سان که حسینت را با حادثه ی کربلا به جاودانگی رهسپار کردی ، ما را هم دریاب ! که در این زمان ،که در این زمین ؛ از هر سو ، هزار کربلا بپا میشود . . . و تن پوش حریر این اهالی کفایت نمی کند ! خدایا : کاش وقتی ، روزی هزار بار بهمن در دلم سقوط می کند ... نگذاری بمیرم خدایا : فکری برایم بکن !! شانه های صبرم جا کم می آورد برای این همه دلتنگی خودت بگو ! بر فراز کدام کهکشان چادر بزنم ؟! یا جذبه ی کدام ستاره را ورق بزنم ؟! تابین من و تو ، فاصله این همه فریاد نزند تا به قبیله ی مهربانی ات برسم تا مرا بند به خودت کنی ، بنده ی خودت کنی ؟!! من از تو خودت را می خواهم .یادت را ... هر لحظه تو را شاید در شبیخون حریص دنیا گم کرده ام ! پس سکوت نکن !مرا به خودت بخوان با ضجه های سرخ باشد که بیابم تو را ... و حضور بارانی ات ، اندوه دلم را ببارد !
| Design By : Night Skin |

