جان عاشق
عشق جان ِ جان انسان و در ذات خویش آتشی معنوی ست
بس است ....دیگر بس است! دیگر شانه های نحیفم کوله بار خاطره هات را صدا نمیزند دست هام تاب نوشتن فاصله ها را ندارد... تا کِی دل خوش کنم به عطری که سالهاست نبودنت را ،پیراهنت را ، حضور نجیبت را کم دارد؟! خسته ام به خدا !خسته از شقایق هایی که هر لحظه برایت میآورم در نیمه ی راه اما ناگهان محو میشوی زمستان میشود احساس ...میخشکد شقایق ها در اغوشم . نه !نمیشود.. چشمهام خونتر ازین نمیشود شبهام دلتنگتر ازین قلبم داغدارتر ازین!! تو را با اندوه ِ دوری و ندیدنت بدرقه میکنم در پناه قران .. جای آب و آئینه هم اشکهام تقدیمت! مسافر بی بازگشت برای همیشه تو و پریشانی ، تو و سردی ِفاصله را خط میزنم از عمق خاطرم !!! تو:سکوت .....سکوت.....باز هم سکوت کرده ای ! حتی سکوتت عالمی حرف دارد با دلم . سکوتت ناب است. شنیدم ...من هرگز دروغگوی خوبی نبودم ------------------ ذره ذره ی زندگانی ام میخواندت هنوز!میخواهدت و شروع میشود وصلتی در میان حلقه های رنگ پریده ی هیاهو و خنده در بزم حقیر سکه های نقره و طلا پیمانی بسته میشود ، مقدس و برخواسته از ملکوت و ای کاش بفهمیم ، دریابیم این تقدس را ... همچنانکه زمان به پیش میراند ، سکوت و فاصله پرسه میزند در حریم این پیمان ! و ای کاش فرصتش ندهیم که بنشاند نقش های منحوس نشانه میگیرد نبض این پیمان را هجوم نابرابر غصه ها ، کینه ها و ای کاش سینه سپر کنیم ، پناه هم شویم در گیرودار هر روزه ی خشم و درد ، بیم و امید ، پر و خالی شدن آه که چه رنجی میکشد حرمت این پیمان و ای کاش نگذاریم شکوه هامان ازین رنج بیرون برود از ساحت این کلبه این پیمان که نگه داریم رازهامان را چه شیرین و چه تلخ در قفس سینه در کنج همین دل ! مبادا که نفس های مسموم ، حرفهای عبوس ، آتش زند هر دم این پیمان را ! وای!!!نکند بشکند این پیمان روزی ؟! نکند شوق کمال بمیرد در ما روزی ؟!نکند تو مرا ، من تورا نباشم بال پریدن روزی ؟!! نکند آنقدر غره شویم روزی ، آنقدر سرمست ، آنقدر نادان ! "که بلرزانیم عرش خدا را "؟!! نه !در بازوان حقیر ما چنین قدرتی وجود ندارد ! پس بیا چشم ببندیم بر پلشتی و پستی ، بر حرفهای بیهوده بر نامهربانی های بی اراده ی هم ، بر خبط های گاه و بی گاه پس بیا درس بگیریم در مکتبِ هم و پابه پای ماه و ستاره تمنای کمال را زمزمه کنیم در جان ِ هستی ... با هم شروع شدیم و با هم نیز به پایان خوش ِ زندگی میرسیم .به نور و عافیت ! و ای کاش و ای کاش و ای کاش ... بفهمیم ، دریابیم این تقدس را ،این پیمان را !!! "روزها از پی هم میگذرند و در گذر ثانیه ها انچه مانده فقط امیدی ست به لحظه ی دیدار و من محیای ان لحظه در یک قرار شبانه" .... -------------------------- امروزم سرشارست از تو !! برایت یک بغل لاله ی سرخ دلتنگی اورده ام می دانم که سخاوتمندانه پذیرایش هستی .... باران یادت که بر سرم باریدن گرفت ، رها میشوم از هرچه بود و نبود و می رسم تا شکوه اسمان ها و کهکشان ها سبز میشوم از عشقت ....شکوفه میزند امید می مانم زیر این باران بی تکلف برایت زمزمه میکنم دردهایم را و چشم به راه نوازشت مینشینم ! زیاد منتظرم نمی گذاری ...این عادت توست ! حالا ارام شده ام با حضور ارغوانی ات دستان بخشایشگرت را بر شانه های تکیده ام حس میکنم ... که یعنی غمناک نباش ! که یعنی باز زیبایم کرده ای و پاک که یعنی هنوز هم دوست داری صدایت کنم به یاری ! که یعنی تو پروردگار خوبی هستی ! به گمانم دلخواه تر ین تحفه ی این دیدار بلور اشکهایی باشد که طعم شیرین نوازشهای تو را دارند و تا ابد میدرخشند هرشب روی گلدسته ی تنهایی ام .... هنوز هم انگار منتظری ؟!! منتظری چیزی را که ته دلم است بشنوی ! چشم .....میگویم : خدای خوبم قول میدهم بنده ی خوبت باشم . آه !!!چه لذتی دارد همسایه ی دیوار به دیوار آبی ِ آرامش یاد تو شدن ......مهربانم ! ------------- و خدایا هر که با من بد اندیشد تو مجازاتش کن . و هر که مکر ورزد به کیفرش برسان . و مرا به لطف و رحمتت نصیب بهترین بندگانت عطا کن و باز جود و بخشش بی عوضت از من دریغ مدار و زبانم را به ذکرت گویا ساز و دلم را از عشق و محبتت بی تاب گردان ای که از بندگانت بسیار زود راضی و خوشنود میشوی : ببخش بر بنده ای که بجز دعا و تضرع بدرگاهت مالک چیزی نیست ! که تو هر چه بخواهی البته به قدرت کامله ات البته میکنی . ای که نامت دوا ی دردمندان و یادت شفای بیماران است و طاعتت بی نیاز از هر چه در جهان ! ترحم کن به جان کسی که سرمایه اش امید به تو و سلاحش گریه است . ای نور دلهای وحشت زده در ظلمات ! ای دانای ازل تا ابد بی آموختن ! درود فرست بر محمد و الش و با من آن کن که لایق حضرت توست آمین... فرازهایی گهر بار از دعای کمیل
| Design By : Night Skin |


